باسمه الاعظم

بخش اول:

می خواهم یک کمی بی تعارف تر در مورد انقلاب با هم صحبت کنیم. می خوام نعمت انقلاب رو به قول قرآن احصاء کنیم. ما که نسل سومی هستیم و به قول معروف سر پلو خوری رسیده ایم(!) خوب است وضعیت خودمان را با زمان ها و مکان های دیگر جهان مقایسه کنیم تا بفهمیم قدر و اندازه ی این نعمت چقدر است:

1.       مثلا اگر زمان نادرشاه یا شاه عباس بودیم باید می رفتیم توی سپاه برای کشورگشایی های ملوکانه و نظاره گر چپاول گری های شاهانه می بودیم و ...

2.       اگر زمان قاجار می بودیم یا کلا نادان و بی خبر از اوضاع جهان می بودیم یا این که خون دل از بی غیرتی های این شاهان می خوردیم و هر روز یک تکه از مملکت را می فروختیم که مثلا شاهمان توی پاریس برود حمام! یا تمام راهی که شاهمان طی می کند بین حرم سرا و خلاء باشد.

3.       اگر ما مثلا زمان رضا خان می بودیم بالاترین کاری که می توانستیم بکنیم، کشاورزی در زمین های غصبی رضاخانی بود. شاید هم نوکری و جاسوسی برای انگلیس و روسیه. شاید هم پرسه زدن در خیابان ها و رفتن از این کبابی به آن کبابی وقتی که جهان در انقلاب صنعتی بود. یا این که زنان بی حجابمان را برای خارجی ها به نمایش می گذاشتیم! اگر هم این طور نبود شاید خان محله شب عروسی، عروس را می دزدید و وقتی به دادخواهی خان را می کشتیم یا اعدام می شدیم یا سی سال می افتادیم زندان (خاطرات صفر قهرمانی را بخوانید). شاید هم به خاطر یک تکه نان (که انگلیسی ها آن را می دزدیدند) محبور می شدیم سر همدیگر را ببریم ...

4.        اگر زمان محمد رضا می بودیم، فقر باید استخوان هایمان را می فشرد، خفقان گلویمان را له می کرد و باید شاهد اعدام نواب صفوی ها و خوش گذرانی های شاه می بودیم. شاهی که در حمام شیر شنا می کرد و مردم آب خوردن نداشتند (مستند بشاگرد سید مرتضی آوینی را ببینید). مملکتمان را به کلی تبدیل می کردیم به دژی برای دفاع از اسرائیل که مردم بی دفاع را از خانه هایشان بیرون بریزد و به فجیع ترین شکلی قتل عام کند. شاهمان به لطف فروش نفت، دیگر نیازی به فروختن زمین به انگلیسی ها نداشت. همین کافی بود که پول نفت را به آن ها بدهد تا به او تسلیحات بدهند تا خون جوانان مملکت ما را برای دفاع از منافع امریکا هدر بدهد.



خداوند تبارک و تعالی متعدد می فرمایند: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْكُمْ» ای مردم (نه فقط مؤمنان) نعمت هایی را که خدا شما داده یاد کنید. سری هم بزنیم به جاهای دیگر غیر از ایران:

1.       مثلا اگر در صدر اسلام و در حجاز می بودیم احتمالا جزء یاران ابوبکر و عمر می شدیم، یا اگر نمی شدیم لااقل جزء یاران معاویه می شدیم، اگر باز هم جان سالم به در می بردیم به فرمان عمر سعد سر از تن اباعبد الله جدا می کردیم. دیگر نمی دانم چه طور بگویم چه اوضاع خطرناکی بوده است.

2.       اگر در کشورهای انقلاب کرده ای مانند چین و روسیه و فرانسه و کوبا و ونزوئلا و الجزایر و افریقای جنوبی و ... می بودیم چیزی از آرمان های انقلابمان باقی نمانده بود و خیلی وقت بود تسلیم شده بودیم و از اهالی دنیا قرار گرفته بودیم. خیلی وقت بود که دچار دوران ترمیدور(بازگشت) شده بودیم. حالا نمی گویم مثل هیتلر کشورمان را بدبخت کرده بودیم. یا نمی گویم اگر در کنیا و سریلانکا و زیمباوه و می بودیم باید سالها جنگ های بیهوده ی داخلی را تحمل می کردیم بدون هیچ نتیجه ای و همیشه گرسنگی می کشیدیم. خیلی از کشورها مانند شیلی و عراق و کامبوج هم بوده اند که میلیون ها کشته دادند بدون این که انقلابی در آن ها اتفاق بیفتد.

3.       حالا اگر در کشورهای اروپایی و امریکایی هم بودیم معنی زندگی را نفهمیده بودیم. غرق در اوهام تکنولوژی بودیم. هرگز عشق را نچشیده بودیم و نمی فهمیدیم این بیت یعنی چه: «ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم، از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم». باید غرق در دنیا می شدیم، نه محمد می شناختیم و نه علی (علیهما السلام). یا در خانه ی سالمندان بودیم یا فرزند طلاق می شدیم.

4.       اگر این جا نبودیم نمی توانستیم به مردم مظلوم غزه کمک کنیم. نمی توانستیم با افتخار دیوارهای تحریم را بشکنیم و ماهواره ی امید پرتاب کنیم. فقط می توانستیم با خواندن نهج البلاغه برای عدالت مرثیه سرایی کنیم و خون گریه کنیم که چرا وقتی مردم لباس ندارند بپوشند شاه ما جشن دوهزار و پانصد ساله می گیرد. (همین حرص نخوردن خودش نعمت بزرگی است).

5.       تازه حتی اگر اوائل انقلاب می بودیم شاید جزء منافقین می شدیم. شاید عضو گروهک پیکار می شدیم، هزار تا شاید دیگر. بله دوستان ما سر پلو خوری اش رسیده ایم!



-          ما متوجه نیستیم که از چه وضعیتی آمده ایم و می خواهیم به کجا برسیم. برای همین است که خیلی که متفکر می شویم حجتیه ای می شویم، برای همین است که بین شیعه و سنی دعواست. برای همین است که کشورهای عربی این طوری رفتار می کنند. نمی دانیم که از چه فلاکتی به چه عظمتی رسیده ایم.

-          دیگر از خدا خجالت می کشم که امام خمینی و آقای خامنه ای را با بوش و بلر و لینکلن و صدام و عرفات و کاسترو و آلنده و قذافی و ملک عبدالله و حسنی مبارک و اردوغان و لنین و استالین و هیتلر و ... مقایسه کنم.

-          می گویند کشوری که تاریخش را نداند مجبور می شود آن را تکرار کند. این درست است، پس باید این مسائل را به دیگران اطلاع دهیم. آره عزیز! با توام! با خود تو که نسل سومی هستی. شاید اگر خوب نگاه کنی متوجه بشی که در قله ی تاریخ هستی! در مرکز نهضت جهانی عدالت. خدای ما، ما رو انتخاب کرده برای این دوره، پس قدر این نعمت رو بدون. کمترین کار اینه که دو رکعت نماز شکر بخونی. نه؟

-          اما بزرگترین نعمت این است که بنده ی خدا شده ایم و پرافتخار ترین ملت دنیا هستیم و روی پرچممان علامت بندگی است.

 

برآستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

یا علی



این ها پاورقی هایی مورد صفر قهرمانی است. اگر حوصله ندارید نخوانید.

صفر قهرمانی یکی از اهالی ساده دل آذربایجان بود که تحت ظلم شدید خان قرار گرفته بود. یک شب که عروسی یکی از اهالی بود ماموران خان عروسی را به هم زدند و عروس را دزدیدند و برای خان بردند. همان شب صفر و سه دوستش که تا آن موقع رنج زیادی از خان دیده بودند هم قسم شدند که خان را به سزای عملش برسانند. خان را به قتل رساندند و هر چهار نفر دستگیر شده و یا به حبس ابد و یا به اعدام محکوم شدند. صفر سی سال در زندان ماند. البته اوائل کار عضو فرقه ی دموکرات شده بود که تحت الحمایه ی روسیه بود ولی بعد از زندان انسان دنیادیده ای شده بود که واقعا قابل تحسین بود.

عزت شاهی در کتاب خاطراتش می گوید: «روز آخر اوین صفر سیرت باطنی اش را ظاهر کرد. گفت: عزت! خوشا به حال شما، شما صاحب دارید، خدا دارید، خمینی دارید!»

در جای دیگر کتاب اشاره می کند: «

در آذر ماه 1357 بیشتر زندانیان آزاد شدند. اسم مرا از بلندگوی زندان خواندند و اعلام نمودند که آزاد هستی، ولی اسم صفر قهرمانی را نخواندند. یاد او افتادم و گریه‏ام گرفت. پیش خود گفتم، من برای خدا و اسلام خودم را برای اعدام آماده کرده بودم، اما او نه اعتقادی به خدا دارد و نه مسلمان است و برای هیچ و پوچ در زندان مانده است. پیش خود گفتم حق این بود که او آزاد می شد.

 وسایل خود را جمع کردم که بیرون بروم. او پیش من آمد تا خداحافظی کنیم. گریه‏اش گرفت. من هم گریه‏ام گرفت. در همین لحظه از بلندگوی زندان اعلام کردند، صفر قهرمانی آزاد است. فضا متشنج شد. از یک طرف ما شروع کردیم به صلوات فرستادن و از طرف مارکسیست ها شروع کردند به دست زدن و شعار می دادند، اتحاد، مبارزه، پیروزی و غیره. صفرخان عصبانی شد و رو کرد به آنها و گفت، فلان فلان شده‏ها، اینجا هم رهایم نمی کنید. آن شب او آزاد شد و بیرون آمد.» لینک منبع