احتمالاً از انتشار مقاله اخیر استاد اصغر طاهرزاده درباره مسائل جنجالی اطرافیان دولت و احمدی‌نژاد با خبر هستید. یکی از رفقا نقدی از وبلاگ یک استکان چای داغ را هم در این باره فرستاده بود.

فارغ از موضوع اصلی بحث و زاویه‌های نسبتاً کوچکی که با مطلب جناب استاد دارم و زاویه‌های بزرگ‌تری که با استکان چای داغ دارم! بحث به اینجا رسید که اساساً چگونه باید از دستورات رهبری تبعیت کنیم. شاید اینجاست که مشخص می‌شود چرا جبهه پایداری حق ندارد با فراری‌ها وحدت کند. (شرمنده اگر متن‌اش خیلی سرد و بی روح است! اقتضای فضای بحث این بود.)



حرف اینجاست که از دو مجرای مهم روش رفتاری ما در قبال فرامین و امتزاجات رهبری مشخص می‌شود.

روش اول؛ مزیت نسبی
یک تحلیل‌گر در بهترین حالت باید دارای سه خصوصیت زیر باشد:
  • اولاً تقوا به معنی واقعی و بلند کلمه
  • ثانیاً هوشمندی کافی
  • و ثالثاً اطلاعات و اخبار دقیق از مجاری مطمئن.
اگر در کسی چنین خصوصیاتی وجود داشت مطمئناً می‌توان به او اعتنای ویژه‌ای داشت. مشخصاً اگر قرار است بر اساس نظر اشخاص حکم کنیم لازم است در میان شاخص‌های بالا (احتمالاً) به ترتیب بسنجیم و ببینیم اشخاص مورد نظر کدام یک دارای صلاحیت بیشتری در اظهار نظر هستند.

اما نکته مهم اینجاست که همیشه لازم نیست این موازنه و مقایسه انجام بشود. در بسیاری از مواقع رهبر انقلاب مزیت نسبی در اظهار نظر نسبت به یک موضوع دارند و در آن مواقع باید به نظر ایشان اعتنای جدی نمود ولی گاهی ایشان مزیت نسبی در آن موضوع خاص نسبت به برخی دیگر از متخصصین ندارند. مثلاً در قضایای کلان سیاسی علی الخصوص وقتی ایشان نظری را می‌فرمایند مشخصاً از دیگران هم تقوا و هم هوشمندی و هم اطلاعات بیشتری دارند ولی در قضیه موسیقی یا شعر یا فلسفه یا آمار یا خیلی موضوعات جزئی دیگر دلیلی ندارد که این طور فکر کنیم.

اصولاً جایگاه رهبری خلق شده است تا در مسائل مهم کشور دارای مزیت نسبی باشد. در نتیجه رهبری نیز این مواضع را تشخیص می‌دهد و دقیق‌ترین اظهار نظراتش را در همان مسائل انجام می‌دهد چون کس دیگری نیست که به اندازه ایشان در مسیر امت حزب الله - در آن مسائل ویژه - تأثیر داشته باشد.


روش دوم؛ هم جهت کردن راهبردی امت حزب الله
از سوی دیگر به نظر نظرات رهبری را باید به دو زمینه راهبردی و غیر راهبردی (جزئی) تقسیم کرد. نظرات راهبردی مقام معظم رهبری عمدتاً در سخنرانی‌های ایشان (به تصریح یا تلویح) مطرح می‌گردند و میزان تأکید ایشان بر آن نظرات زیاد است و در عین حال جایگاه و جنس آن سخن در یک جایگاه راهبردی است. (حتی خیلی اوقات عدم اظهار نظر رهبری یک مسأله راهبردی است. مثلاً در قضیه دانشگاه آزاد آقا به اصل تجمع جلوی مجلس اعتراضی نکردند ولی به بی ادبی اعتراض کردند، این یعنی تعیین راهبرد.) یعنی مصلحت دیگر وجود رهبری این است که بتواند توانایی‌ها را هم جهت کند تا کشور به یک هدف مشخص برسد وگرنه کشور به هیچ هدفی نخواهد رسید. اگر جایی در اظهار نظرات رهبری این مصلحت مشخص بود باز باید اعتنای جدی به آن نمود. کسانی که روش تعامل‌شان اینگونه نیست در حقیقت یک حزب اللهی واقعی نیستند. (مثلاً آقای قالیباف در همان سخنرانی انتخاباتی‌اش که علیه احمدی‌نژاد صراحتاً اظهار نظر کرده بود و گفته بود که رئیس جمهور نه راستگو است و نه مدیر و نه ولایتمدار تأکید می‌کند اگر ولی فقیه صراحتاً بگوید به احمدی نژاد رأی بدهید من رأی می‌دهم ولی ایشان وقتی در دور دوم انتخابات 84 ازشان سؤال کردم به چه کسی رأی بدهید گفتند هر چه خودتان تشخیص می‌دهید پس من هم به همه گفتم هر تشخیصی که خودتان داشتید!)

البته نمی‌خواهم بگویم کسی که با این نظرات مخالف است ضد ولایت فقیه است ولی درست این است که امت حزب الله این راهبردهای کلی را مد نظر قرار بدهند چرا که هم جهت شدن استعدادهای امت حزب الله (یا همان جبهه‌ای دیدن عرصه‌های مختلف کشور) مصلحت بسیار مهمی است که بدون آن رسیدن به مقصود ممکن نیست. مثلاً وقتی رهبری می‌فرمایند جمعیت کشور باید تا صد و پنجاه میلیون برسد این یعنی یک راهبرد کلی برای تمام نظام. ولی وقتی می‌گویند مثلاً اذان فلان شخص در تلویزیون زیباست پخش بشود یا نه نمی‌توان انتظار داشت که فرد مجری حتماً اجرا کند چرا که نظرش مخالف آقا ممکن است باشد و این به نظر اصلاً چیز بدی نیست.


چند نکته دیگر
  • نکته مهم این است که به نظر حالت آرمانی این است که امت حزب الله باید خودش قدرت تحلیل داشته باشد و طوری که رهبری عزیز حداقل نیاز به ورود صریح به صحنه و یک دست کردن امت حزب الله را احساس نمایند. مثلاً اگر بزرگان حزب الله (مثلاً به عنوان فرماندهان جبهه حزب الله نه فقط جنگ نرم) نفوذ کافی پیدا کنند و جهت گیری درستی هم داشته باشند چنین حالتی پیش می‌آید. اگر روزی رهبری شروع کردند یکی یکی به مداح‌ها و سخنرانان و شخصیت‌های مهم و تحت توجه حزب اللهی تذکر دادن که «نکنید این کارها را» و بلکه با دیگران با عتاب و خطاب صریح و محکم سخن گفتند باید بدانیم یک جای کار می‌لنگد.
  • نکته مهم دیگر درباره تأییدات اشخاص و یا ساختارهاست. تاریخ نشان می‌دهد گاهی ممکن است کسی مثل هاشمی رفسنجانی منصوب مستقیم رهبری باشد ولی مشکل جدی بین او و رهبری وجود داشته باشد و از این دست مثال‌ها فراوان (و در حال ازدیاد!) است. یا افراد خوبی که خود حضرت آقا مشکلی با مطالبه ازشان ندارند. خیلی اوقات نیز آقا کلیت اشخاص را تأیید می‌کنند نه لزوماً تمام جهت‌گیری‌ها و رفتارهایشان را. مثل همین قضیه آ.مصباح که در گفتار منتقدانه مذکور آمد.
  • نکته مهم دیگر روش نقد بود. نقدی که تمام بارش را بر دوش رهبری بیندازد نقد ارزشمندی نیست. باید آدم از خودش هم منطقی داشته باشد و توانایی تحلیل مسائل را داشته باشد. یعنی مقام ما باید توجیه کردن سخنان رهبری باشد نه استفاده صرف از آن در غیر این صورت به نظر من نقد مبتذلی خواهد بود. در عین حال باید سخنان رهبری را مطابق با جایگاه ایشان تحلیل کرد نه اخباری‌‌گری نمود و نه خیلی اصولی بود و به ظاهر هیچ توجهی نکرد.
به نظرم تئوریزه شدن نحوه تعامل امت و امامت بسیار چیز مهمی است که یک تحقیق واقع‌گرایانه و دقیق و عالمانه تاکنون درباره‌اش ندیده‌ام. این چیزهایی هم که عرض کردم صرفاً از روی تحربیات و تصوّرات شخصی بود. اولاً علاقه‌مند به استفاده از نظرات دوستان هستم و ثانیاً علاقه‌مند دیدن نظرات اساتید دیگر غیر از مسائل کلی درباره اثبات نظریه و ...

التماس دعا
یا علی